زندگی را به تمامی زندگی کن
در دنیا زندگی کن بی انکه جزئی از ان باشی
همچون نیلوفری باش در اب
زندگی در اب بدون تماس با اب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات
ریاضیات وابسته به ذهن اند
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند
زندگی سخت ساده است
خطر کن
وارد بازی شو
چه چیز از دست می دهی ؟
با دست های تهی امدهایم
وبا دست های تهی خواهیم رفت
نه, چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم
وفرصت به پایان خواهد رسید
اری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !
مرگ تنها برای کسانی زیباست که,
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند
شهامت زندگی کردن را داشته اند
کسانی که عشق ورزیده اند
دست افشانده اند
و زندگی را جشن گرفته اند
پس;
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند ؟
شاید اخرین لحظه باشد!
اشو

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦


 

درک کن
انتخاب مرا در این بیراهه های شب
درک کن
من را درون جهنمی که ساخته ام

پوست من ملتهب و کرچ است
کافی است تا فقط نسیم بوزد
تا چون کویر وحشت تو
ترک بر دارم

فضای خالی میان انگشتان من
فقط
انگشتان مردد تو را می طلبند

من
صبر خواهم کرد

دستان من
شاید
دستان یک شیطان باشند
اما
تنها برای تو نیستند ای زیبای من

باید برای نیمه های خالی تنهایی فکری کرد
باید دستان پرورد گار را گرفت
با برج ها نشست و بر خاست
فکر ها را طویل کرد

باید سپهری خواند
اما مثال شاملو دید


باید کسی که به بنفشه ها چشم دارد را کشت
باید صلیب ساخت
اما به دوش نکشید
باید به مسلمان بودن گریست

من رهگذر خیابان های تنهایی ام
من از شهر بی ایمان مسلمانان می آیم
من خداوندم چند روزی ایست که می گرید
شاید برای آنهایی که در دست ابلیس اند

مرا نمی فهمی
نگاه نکن
مرا با خط ها موازی نکن
مرا نبر و هی ندوز

من یک جنس بی ترحمم
من مثل دیو ها نبوده ام
بر عکس نبوده ام
من مثل آینه
مثل انعکاس رنگ ها
نشسته ام

بیا و آرام آرام
مرا مرور کن
من همیشه در رگ فکر هایت جاری ام
خون نیستم
از آن مهم تر ام

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦


 

به تو می آموزم:

(الف)ایمان را

تا كه روحت با آن

نور و صیقل یابد

به تو می آموزم

كه چطور

فعل مجهول« ستمها شده است»

فاعلش معلوم است

بشناسش، كه ستمكش نشوی

با ستم هیچ مساز

با ستمگر بستیز

به تو می آموزم

كه اگر ما همه یك تن بشویم

یك تن تنها نیست

كه ستمدیده شود

به تو می آموزم

هر كجایی سخن از زور و زر است

حرف ربط آنجا نیست

به تو می آموزم

كه گذشت

آن زمانها كه كلام

كنج زندان دهان من و تو می پوسید

حرف را باید زد

به زبان همه كس

به تو می آموزم

كه چطور

بر رخ اطلس انسانیت

رنگها بی مفهوم

مرزها بی معنی است؛

و تو هم در تاریخ

جای پایی داری

به تو می آموزم

كه چطور

عشق را در دل خود ضرب كنی

و سپس بر همگان تقسیمش


و چطور

نا مساوی ها را

به تساوی بكشی

به تو می آموزم

لحظه های گذران هستی

چه بهایی دارند؛

هر زمان گلبرگی

از گل عمر من و تو به زمین می افتد

پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه كنیم

نو گلم ، فرزندم

ای سراپا همه شوق

تو بخواه ...

تو بپرس

تا كه تعریف كنم

بی نهایت ها را...

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦


 

 چنين گفت زرتشت اگر کليد قلبي رانداري قفلش نکن ...اگر کسي را دوست داري خردش نکن... اگر دستي را گرفتي رهايش نکن... مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند


  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥


 

سلام... و اين بار مطالب زيبا و آموزنده...

باور چيز خوبي است اما عمل به آن باور آزمايش قدرت است بسيارند كساني كه چونان غرش دريا سخن مي‌گويند اما زندگيشان همچون مرداب ثابت و سطحي است.
-+-+-+-+-+-
غرورت را به خاطر كسي كه دوست داري بشكن اما دل كسي را كه دوست داري به خاطر غرورت نشكن
-+-+-+-+-+-
گر فكر مي كنيد كه موفق مي شويد يا شكست مي خوريد
، در هر دو صورت درست فكر كرده ايد - آنتوني رابينز
-+-+-+-+-+-
بهترين بخشي را در هر فرد جستجو کن واين را به او بگو . همه ما به چنين محرکي نيازمنديم . هر بار که از کار من ستايش مي شود ، فروتن تر مي گردم .چون احساس ناديده گرفته شدن يا نا خوشايند بودن نمي کنم. ..... جبران خليل جبران
-+-+-+-+-+-
پنج قانون شاد زيستن :1-اگر شما چيزي را دوست داريد . از آن لذت ببريد .2-اگر شما چيزي را دوست نداريد . از آن دوري كنيد .3-اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري كنيد آن را تغيير دهيد .4- اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد .5-با تغيير دادن نگرشتان نسبت به چيزهايي كه آن ها را دوست نمي داريد آن ها را بپذيريد .
-+-+-+-+-+-
هر رفتاري از ديگران كه موجب آزار ما مي شود موجب شناخت بيشتر خودمان خواهد شد
-+-+-+-+-+-
چيزي را که دوست داري به دست بياور وگرنه مجبوري چيزي را که به دست مي آوري را دوست داشته باشي
-+-+-+-+-+-
پيش از سحر هميشه تاريك است.اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند.به سحر اعتماد كن...!

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥


 

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
                     "خدا" خیلی تنهاست !!!

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را می سازد.
 
مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را می سازد.
 
مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهایت را می سازد.
 
مراقب عادتهایت باش چون عادتهایت شخصیتت رامی سازد.
 
مراقب شخصیتت باش چون شخصیتت سرنوشتت را می سازد.

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

غربت خودم را احساس مي كنم
غربتي در اين دنياي غريب
شكوه شكفتن در من پژمرده
 هيجان صدا در من شكسته
 بغض در گلوگاه دقايقم خفه شده
و اشك ها يكي پس از ديگري بر گونه آرزوهايم مي چكد
آري آغاز دوباره زيستن و هزاران بار مردن يعني اين
يعني پا نهادن در جاده بي انتهاي هيچ
يعني گم شدن در پستويي از تنهايي
يعني در گور گناهانت خشكيدن
يعني انگشتانت را در چرخ شعرهايت له كردن
من فرق سپيده و شامگاه را نمي دانم
براي من هميشه همه چيز سياه است
و شايد در اوج شاديهايم خاكستري رنگ شود
چهره هيچ كس را به ياد نمي آورم
كسي برايم به ياد ماندني نيست
پرواز برايم ممكن نيست چرا كه نه فرشته ام نه پرنده
من انسانم انساني از جنس خاك

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد
 و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند
و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....
بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...
بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...
بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...
من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...
نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...
شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...
تو در طلوع باشي و من در غروب ..
در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است
و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....
من که در غروب زنداني ام !
اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...
بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم
اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم
که تا حالا بارها جان داده بودم ...
پس لبخند بزن...
من دل داده ام تا جان نبازم ...
مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !
فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...
اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...
گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود
که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ...
من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برای
هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،
هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ...
در اين بهار وقتي از پس هر باران ،
آسمان را مي نگرم ،
سکوت است و لطافت و رنگين کمان ...
اي کاش از پس هر غباري ،
رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...
من فقط ماندگاري مي خواهم ...
آن هم ماندگاري در طلوع ...

  
نویسنده : پونه ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥


 

در آغاز هیچ نبود.

   کلمه بود .

و آن کلمه خدا بود .

 و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه میتواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

 وبا "نبودن" چگونه میتوان "بودن"

و خدا بود وبا او عدم

وعدم گوش نداشت.

حرفهایی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

حرفهای شگفت ،زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرفهای شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند.

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بیقرار آتشند.

وکلماتش  هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند.

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند یافته می شوند.

در صمیم وجدان او آرام می گیرند.

واگر مخاطب خویش را نیافتند ،نیستند.

 

و اگر او را گم کردند

 

روح را از درون او به آتش می کشند و دمادم حریق های وحشتناک عذاب بر می افروند.

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیاری داشت .

که در بیکرانگی دلش موج میزد و بی قرارش می کرد.

 و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست و خدا یکی است .

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست.

و هر کسی را نه بدانگونه که هست احساسش میکنند.

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥